جلال الدين الرومي
64
فيه ما فيه ( فارسى )
اندرون ، فتوى مفتيان برو عرض دار تا آنچه او را موافق آيد آن را گيرد همچنانكه طبيب نزد بيمار مىآيد ، از طبيب اندرون مىپرسد زيرا ترا طبيبى هست « 13 » در اندرون و آن مزاج توست كه دفع مىكند و مىپذيرد و لهذا طبيب بيرون از وى پرسد كه « فلان چيز كه خوردى چون بود ؟ سبك بودى ؟ گران بودى ؟ خوابت چون بود ؟ » . از آنچه طبيب اندرون خبر دهد « 14 » طبيب بيرون بدان حكم كند ، پس اصل آن طبيب اندرون است و آن مزاج اوست . چون اين طبيب ضعيف شود و مزاج فاسد گردد « 15 » از ضعف ، چيزها « 16 » به عكس بيند و نشانهاى كژ دهد : شكر را تلخ گويد و سركه را شيرين . پس محتاج شد « 17 » به طبيب بيرونى كه او را مدد دهد « 18 » تا مزاجى هست آدمى را از روى معنى چون آن ضعيف شود حواس باطنه او هرچه بيند و هرچه گويد همه بر خلاف باشد . پس اوليا « 19 » طبيبانند او را مدد كنند تا مزاجش مستقيم گردد و دل و دينش قوّت گيرد كه ارنى الاشياء كما هى 118 . آدمى عظيم « 20 » چيزست . در وى همه چيز مكتوب است . حجت و ظلمات نمىگذارد كه او آن علم را در خود بخواند . حجت و ظلمات اين مشغولىهاى « 21 » گوناگون است و تدبيرهاى گوناگون دنيا و آرزوهاى گوناگون . با اين همه كه در ظلمات است و محجوب پردههاست هم چيزى مىخواند و از آن واقف است بنگر كه چون اين ظلمات و حجب « 22 » برخيزد چهسان واقف گردد و از خود چه علمها پيدا كند . آخر اين حرفتها از درزيى و بنّايى و درودگرى و زرگرى و علم و نجوم و طب و غيره و انواع حرف الى ما لا يعدّ و لا يحصى از اندرون آدمى پيدا شده است . از سنگ و كلوخ پيدا نشد آنك مىگويند زاغى آدمى را تعليم كرد كه مرده در گور كند 119 « 23 » آن هم از عكس آدمى بود كه بر مرغ زد . تقاضاى آدمى او را بر آن داشت . آخر حيوان جزو آدمى
--> ( 13 ) . ح : طبيب است ( 14 ) . ح : اگر طبيب او از اندرون آنچه خبر دهد ( 15 ) . ح : شود ( 16 ) . ح : چيزها را ( 17 ) . ح : شديم ( 18 ) . ح : كند ( 19 ) . ح : پس انبيا و اوليا ( 20 ) . در حاشيه ح به خط متن افزوده شده آدمى دفتر عظيم است عظيم ( 21 ) . اصل : مشغولهاى ( 22 ) . ح : و پردهها ( 23 ) . ح : تعليم كرد مرده را در گور كردن